محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
5395
تاريخ الطبرى ( فارسي )
« چه خوش بود روزگار جوانى « و خاطرات شيرين آن « قدر جوانى را ندانستم تا وقتى برفت « و دنيا از پى آن » رشيد گفت : « دنيايى كه با جامهء جوانى در آن نچمند به چه كار آيد ؟ » گويند : سعيد بن سلم باهلى به نزد رشيد در آمد و سلام گفت . رشيد به دو اشاره كرد كه نشست و گفت : « اى امير مؤمنان يك بدوى از طايفهء باهله بر در امير مؤمنان ايستاده كه هرگز شاعرى ماهرتر از او نديدهام . » گفت : « اكنون كه به اين دو كس - مقصودش عمانى و منصور نمرى بود كه آنجا حار بودند - تعرض كردى ، تعرض به تو را به آنها وا مىگذاريم . » گفت : « اى امير مؤمنان آنها مرا به تو مىبخشند ، به اعرابى اجازه دهند . » گويد : پس به دو اجازه داد ، بدوىاى بود در جبهء حرير ( 363 و عباى يمانى كه كمر آن را بسته بود و دامن آن را بر شانه افكنده بود ، با عمامه اى كه به دو طرف صورت بسته و دنباله آن را رها كرده بود . پيش روى امير مؤمنان ايستاد ، كرسيها نهادند و كسائى و مفضل و ابن سلم و فضل بن ربيع نشستند . ابن سلم به بدوى گفت : « دربارهء حرمت امير مؤمنان بگوى » بدوى خواندن اشعار خويش را آغاز كرد . امير مؤمنان گفت : « با تحسين به تو گوش مىدهم ، اما از تو بدگمانم ، اگر اين شعر از آن تو است و تو بخويشتن آن را گفته اى دربارهء اين دو - منظورش محمد و امين بود كه به كنارى بودند - دو بيت بگوى » گفت : « اى امير مؤمنان ، مرا بى محابا به كارى وا مىدارى . مهابت خلافت هست و شكوه بديهه گويى و فرار قافيه از خاطر . امير مؤمنان مرا مهلت دهد تا - قافيه هاى فرارى به نزد من فراهم آيد و خاطرم آرام گيرد » گفت : « اى بدوى مهلتت مىدهم و عذر آوردنت را به جاى امتحانت مىنهم